تبليغاتX
رز سیاه
**
خدایا آنکه در تنها ترین تنهاییم مرا تنها گذاشت تو در تنها ترین تنهاییش تنهاش نذار
یکشنبه 29 بهمن1385

تا حالا به واژه‌هاي زيبا عميق فكر كردي؟

واژه‌هايي كه هر كدوم در دل خودشون دنيايي حرف دارند

واژه‌هايي كه اگر به اونا سرسوزني توجه و عمل كنيم دنيا

گلستون ميشه.خيلي از ماها خيلي وقتا فقط اداي عمل به

اونا و دوست داشتن اونا رو در مياريم.اگه يه زماني از كسي مهربوني،

محبت و صداقت ديديم، زود جو زده ميشيم و از ياد مي‌بريم كه چقدر يه

زماني به اين واژه ها تاكيد ميكرديم و چقدر اداي اعتقاد به اونا رو در‌مياورديم.

بياييد يه خرده به معني واقعي اونا بهتر و بيشتر فكر كنيم

بياييد اگر كسي باهامون مهربون بود و تمام صداقتش رو حتي

از سر اشتباه يا سادگيش خرج ما كرد،سوء استفاده نكنيم.

بياييد نگذاريم اين واژه‌ها قرباني خودخواهي و سوءتفاهم‌ها بشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:18  توسط الهه  | 

یکشنبه 29 بهمن1385

من نشاني از تو ندارم،اما نشاني‌ام را براي تو مي‌نويسم:

 

در عصرهاي انتظار،به حوالي بي كسي قدم بگذار! خيابان غربت

 

 را پيدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌هاي تنهايي شو! كلبه‌ي غريبي‌ام را

 

 پيدا كن، كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي‌‌ام، در كلبه

 

 را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهي

 

 ديد با بغضي كويري كه غرق انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشسته‌ام..........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:7  توسط الهه  | 

یکشنبه 29 بهمن1385

 

 گريه ....

   وقتي گريه كردم گفتند بچه اي !

                          وقتي خندیدم گفتند ديونه اي!

   وقتي جدي بودم گفتند مغروري !

                         وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش! 

   وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي!

                          وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي !

   وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي!

   اما گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه،

            شايد بي غرور، اما هرگاه  گونه هايم خيس مي شود

           ميدانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر از احساسم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:5  توسط الهه  | 

یکشنبه 29 بهمن1385

تقدیم به همه اونایی که نظر دادن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:51  توسط الهه  | 

چهارشنبه 25 بهمن1385

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من

آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:50  توسط الهه  | 

چهارشنبه 25 بهمن1385

 

به چشم های خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند.اگر نگاه انداختند عاشق نشوند.اگر عاشق شدند وابسته نشوند.اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند.اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید با صداقت عشق را ابراز کنید.تنها عاشق 1 دل باشید.تنها به 1 نفر دل ببندید و با یکرنگی و یک دلی زندگی کنید.به عشق خود وفادار باشید تا پایان راه با عشق باشید و از ته دل عشق را دوست داشته باشید و با تمام وجود عاشق شوید!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:29  توسط الهه  | 

سه شنبه 24 بهمن1385

 
 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط الهه  | 

سه شنبه 24 بهمن1385

 

گاو و الاغ و اردک

کبریت و گاز و فندک

گنجشک و غاز و لک لک

ولنتاینت مبارک.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:45  توسط الهه  | 

دوشنبه 23 بهمن1385

 

         خدایا ؛

گرچه کفر است ولی یک شب از این شب ها خودت را جای من بگذار...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:43  توسط الهه  | 

یکشنبه 22 بهمن1385

من نمی دونم چرا دیروز مدرسه ها تعطیل نشد؟حالا هر وقت که دعا می کنم  تعطیل بشه نمی شه.هروقت هم که نمی خوام تعطیل بشه برعکس میشه.ولی به حال من فرقی نکرد چون هم بی حوصله بودم هم حالم زیاد خوب نبود.برای همین نرفتم.البته این دفعه مامانم دلش برای یه دونه دخترش سوخت و تا گفتم حال ندارم برم اول ۱نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت بعد گفت چرا نمیری؟منم گفتم حالم خوب نیست حوصله هم ندارم اگه هم برم زنگ اول ۱سناریو جدید بازی میکنم میام خونه.حالا میل خودته الان نرم یا زنگ اول بیام خونه؟اونم بر عکس همیشه که کلی صغری کبری می چیند آخرش هم میگفت باید بری بهم گفت : خوب اگه حال نداری نرو خدایی خیلی مامان گلی دارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:29  توسط الهه  | 

یکشنبه 22 بهمن1385

یکی از دوستان لطف کرده و به خاطر اسم وبلاگم آدرس این عکسو برام فرستاد.  واقعا خیلی به اسمش میخوره فقط نمی دونم چرا تا دیدمش گریه ام گرفت؟؟؟؟؟؟به هر حال ازش ممنونم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:11  توسط الهه  | 

چهارشنبه 18 بهمن1385

با صدای خوردن بارون به شیشه ی پنجره از خواب بیدار شدم...به نظر رویایی میاد...اما رویایی در کار نیست!...یه نیم نگاه از گوشه ی پنجره به بیرون می تونه قشنگ باشه....زمین خیس شده...خیس خیس...دیشب هم همین طوری خیس بود...گذشتن از وسط یه چهارراه خلوت با یه زمین خیس و انعکاس نور چراغ راهنما رو قطره های باورن معمولا حس شعر گفتن رو تو آدما بیدار میکنه...اما من نمی دونم چرا همچین حسی بهم دست نداد....فقط دوست داشتم همون جا وسط چهارراه بشینم...درست وسط وسطش...و به چراغ راهنما خیره بشم و ببینم تا کی می خواد چشمک بزنه...واسه کی داره چشمک می زنه وقتی ماشینی از اونجا رد نمیشه!...حس کردم دیگه چشماش نمی خوان روشن و خاموش بشن...تکرار خسته کننده ای رو هر روز و هر شب تکرار می کنه...شاید تنها دلخوشیش همینه که تو یه شب بارونی انعکاس نورشو تو قطره های بارون ببینه و به ادامه ی زندگی امیدوار بشه...یا شایدم دلش می خواد صدای رعد و نور برق با هم اونو بشکنن و از این روز مرگی و شب مرگی راحتش کنن...حس نشستن وسط یه چهار راه خلوت درست مثل حس رد شدن از وسط یه چهار راه شلوغ با چشمهای بسته بود...وقتی صدای بوق ماشینا گوشتو کر کرده باشه و پلک هات هم چشمتو کور...اصولا کسی فکر نمی کنه روشن دلی و به کمکت نمیاد...تنها فکری که عابرهای پیاده ای که در موازاتت درحرکتن  می کنن اینه که میگن دلش تاریکه و تو رو به حال خودت رها می کنن و می ذارن از وسط اون چهار راه شلوغی که بیشتر مرگ توش دیده میشه تا زندگی، رد بشی...صدای هیچ ترمزی اون موقع گوشهاتو شنوا نمی کنه...بالاخره یه روز منم از این بن بستم بیرون میام و دار و ندارمو میریزم تو یه چمدون سیاه و میرم...به این فکر نکردم که کجا میرم...شاید رفتم نشستم وسط همون چهار راه...شاید اونقدر بشینم تا اون چهار راه خلوت تبدیل به اون چهار راه شلوغه بشه و بعدش چشم هامو ببندم و از وسطش رد بشم... تو این حال و هوا  پنجره رو باز کردم...باد و بارون مثل سیلی  به صورتم خوردن ...تازه نفسم بالا اومد...آخیش... داشتم خفه میشدم...دلم می خواست سر آسمون داد بزنم...اونقدر داد بزنم تا عصبانی بشه و رعد و برق بزنه....یا اینکه از دستم ناراحت بشه و تا ابد گریه کنه و منم زیر نم نم بارون چشماش یواشکی گریه کنم...باد وبارون همین جوری به صورتم سیلی می زدن و صورتمو سرخ می کردن...اما انگار با هر سیلی اون ، من دوباره زنده می شدم....آره...بارون همیشه فقط تو کتابها و قصه ها قشنگ نیست...هر چند زندگی هم قصه ای بیش نیست!... چترتو بشکن...بعدش ادامه ی قصه ی زندگیتو بخون...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:55  توسط الهه  | 

چهارشنبه 18 بهمن1385

اگه یه روز رسید که دیگه

واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی...

واسه اینکه صدای رعد و برق رو نشنوی گوشاتو گرفتی...

واسه اینکه بارونو نبینی پنجره ی اتاقتو بستی....

و اگه یه روز دیگه برف بازی نکردی...

اون روز روزیه که منو فراموش کردی...

پس یادت نره  همین الآن برو چترتو واسه تولد یکی که دوستش داری کادو کن و وقتی خواستی هدیه شو بدی بهش بگو:

اگه یه روز رسید که واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی

اون روز روزیه که منو فراموش کردی!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:37  توسط الهه  | 

سه شنبه 17 بهمن1385

          راز دل را هم به چشمانت مگو که می گرید و راز نگهدار نیست...      

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:24  توسط الهه  | 

دوشنبه 16 بهمن1385

 

«کاش در د نیا ۳چیز وجود نداشت:دروغ.غرور و عشق»

انسان با غرور می تازد .با دروغ می بازد و با عشق میمیرد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:19  توسط الهه  | 

دوشنبه 16 بهمن1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:11  توسط الهه  | 

جمعه 13 بهمن1385

 

                         هرکس به طریقی دل ما می شکند ؛

                          بیگانه جدا ،دوست جدا می شکند؛

                          بیگانه اگر می شکند حرفی نیست؛

                         از دوست بپرسید که چرا می شکند.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:59  توسط الهه  | 

جمعه 13 بهمن1385

1.     نه نرو؛ صبر کن قرارمون این نبود. باید سکه بندازیم ، اگر شیر اومد:تردید نکن که

 

دوست دارم .اگه خط اومد اطمینان پیدا کن که دوستدارت هستم.صبر کن سکه بندازیم اگر

 

دوستت نداشتم اون موقع برو...

 

2.از کسی که دوستش داری ساده دست نکش, شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشت

 

و از کسی هم که دوستت داره بی توجه عبور نکن, چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو

 

مثل اون دوست نداشته باشه.

 

3.مهم نیست گودالی کوچک از آب باشی یا 1 دریا از آب باشی ,اگر زلال باشی آسمون

 

درون توست.

 

4.کاغذتیم.احساستو روم بنویس ,عصبانیتت رو روم خط خطی کن ,اشکاتو باهام پاک

 

کن,حتی اگه سردت شد بسوزونم تا گرم شی .ولی هیچ وقت دورم ننداز.

 

5.اون کسی که بیشتر از همه دوستت داره کمتر از همه بهت میگه دوستت دارم .فقط

 

بیشتر از همه میگه مواظب خودت باش.پس مواظب خودت باش.

 

6. «معتادان یک ماه فرصت دارند خود را معرفی کنند .»  همشهری .صفحه 6,13 آذر

 

حالا به من بگو با اعتیادی که به تو دارم آیا خودمو معرفی کنم؟

 

7.همیشه یادت باشه تو واسه دنیا یه نفری ولی می تونی واسه یه نفر یه دنیا باشی.

 

8.الو...الو... برج مراقبت,باند قلبتون اگه جا داره اجازه فرود میخوام...؟؟؟

 

9.اگه دردی تو پاهات حس کردی ...اگه احساس میکنی خیلی خسته شدی...به خاطر اینه

 

که روزی 1000 بار تو خاطرم میای و میری....

 

10. 1 سنگ کافیه تا 1 شیشه رو بشکنه , 1 جمله کافیه تا یه قلبو بشکنه , 1 ثانیه کافیه

 

تا یه دوستی رو خراب کنه. و 1دوست خوب کافیه برای تمام زندگی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:20  توسط الهه  | 

پنجشنبه 12 بهمن1385

                           

 

Amianno espanza lamore dienta salute perfavor sette kientima wove eland romantika

 

یعنی : تو غلللللللط میکنی وقتی نمی فهمی تا آخرش میخونی..

 

2.هاه هاه هاه  گل مراد داره می خنده .چون ملوس داره sms میخونه.

 

3.سلام مهران مدیری بهت زنگ نزد؟ آخه ملوس گم شده دنبال بازیگر جایگزین میگردن.

 

4.سرود جدید جمهوری اسلامی ایران:سر زد از افق مهر خاوران. فروغ بابا مربا بده بابا.........

 

5.و هنگامی که ابراهیم ، اسماعیل را قربانی میکرد گفت: آخرین آرزوت چیست؟ اسماعیل گفت : بهم بگو مربا بده بابا...

 

6.و هنگامی که ابراهیم از بریدن سر اسماعیل به فرمان خدا منصرف شد , اسماعیل گفت:پدر جان حالا باید

 

چه کرد؟ پدر گفت : مربا بده بابا...

 

7.می دونی چرا قابیل ،هابیل رو کشت ؟چون حضرت آدم بینشون فرق میذاشت و فقط به هابیل میگفت مربا

 

بده بابا...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:59  توسط الهه  | 

پنجشنبه 12 بهمن1385

محبت : چه واژه غريبي

دنيا : چه لغت عجيبي

عشق : چه زيبا و چه خوبي

شادي : چه واژه دروغي

تنهايي : چه كلمه آشنايي

اشك : هميشه تو با مايي

غم : در وجود ما پر

زندگي : مثل صدف ، مثل دُر

مرگ : هميشه با ماست

مُردن : از غم من كاست

خداي بزرگ و بي رقيب : براي من تكيه اي هست و اميد

پرواز : برام يه آرزوست

رفتن به آسمون : نزديك شدن به يك دوست

سلام : اول و آمدن و بودن

خداحافظي : فقط براي رفتن

پس والسلام اي روزگار بي وفا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:58  توسط الهه  | 

دوشنبه 2 بهمن1385

.الان ۲ـ۳ روزه از مشهد برگشتم ولی اینقدر بی حوصله و خسته بودم که بی خیال اینترنت و وبلاگ و...شدم.جای همگی خالی خیلی خوش گذشت.ولی قانون طبیعت اینطوریه که لحظه های خوب زود می گذرن و فقط خاطراتشون برامون می مونه .یادمه تو یکی از قسمت های باغ مظفر یه جمله کلیدی و پر معنا گفتن «چه زود دیر می شود»برای ما هم همین اتفاق افتاد تا چشم به هم گذاشتیم ۳ روز تمام شد و برگشتیم تا دوباره همون برنامه های قبلی رو از سر بگیریم .ولی عوضش کلی خاطره برامون موند .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:8  توسط الهه  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://rozeh30ah.blogfa.com example: *
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران * تصوير منتخب در ايراپيک